بهترین مطالعات من

تیستو گفت: من چیز بسیار عجیبی کشف کرده ام. گلها جلوی آمدن بدی ها را می گیرند.

موریس دروئون. مترجم لیلی گلستان

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

پیرمرد دو زانو رو به روی شکوفه های بهار نارنج نشسته بود و سبدها را می انباشت و پسرهایش سبدها را روی سرشان می گذاشتند و به خزانه می بردند .......  .

زری می اندیشید که چرا پیرمرد پسرهایش را زن نمی دهد در حالی که موقع زنشان است، و بعد فکر کرد آدمهایی که با  این همه گل سر و کار دارند چه لزومی دارد زن بگیرند؟

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٥ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

گزیده ای از متن کتاب:

نامه اول

...دیروز نامه ای از گریزل به دستم رسید که خوشحالم کرد.نوشته باید به این خواهر کوچولویت افتخار کنی. دریک نمایش جدید در وین نقش اصلی را بازی می کند و نقدهای خوبی هم درباره ی نمایش نوشته شده؛ سال ها همکاری مشقت بارش با گروه های کوچک دارد نتیجه می دهد.

طفلک سال های سختی را پشت سر گذاشته، اما هیچ وقت شکایت نکرد.او روح پاکی دارد،زیباست و استعدادش هم که به بار نشسته. کلی سراغت را گرفت، مارتین! اصلا از دست تو ناراحت نیست. وقتی مثل او جوان باشی ، این جور قضایا به سرعت فراموش می شود. بعد از چند سال فقط خاطره ای از آن زخم می ماند. قطعا هیچکدامتان مقصر نبودید. این جور اتفاق ها مثل طوفان است. در یک لحظه خیس آب می شوی و از پا می افتی و هیچ کاری هم از دستت برنمی آید. اما لحظه ای بعد آفتاب در می آید  و با اینکه هیچ چیز را فراموش نکرده ای ، تنها چیزی که باقی می ماند محبت است. نه غم و غصه...

 

کاترین کرسمن تیلور/گیرنده شناخته نشد

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

همه در برابر قانون برابرند. اما بعضی ها برابرترند.

 

قلعه حیوانات. جورج اورول

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢۳ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

داستان های هزارو یک شب از آنجایی آغاز می شود که شهریار، همسر خود - ملکه عرب- را در حال معاشقه با غلام سیاه دربار می بیند و از این خیانت همسرش به شدت دلگیر و اندوهگین شده و ضمن اینکه ملکه و غلام را به جلاد می سپرد ،  از تمامی زنان نیز نفرتی آمیخته به خشم و جنون بر می دارد به طوری که هر دختری را به نکاحش در می آورند، صبح پس از شب زفاف از وحشت اینکه مبادا در غیابش همچون ملکه به او خیانت کند، به قتل می رساند.

داستان به اینجا می رسد که زن بسیار باهوش و مدبری به نام شهرزاد به بیماری روانی شهریار پی برده و داوطلبانه و با آگاهی از اینکه پس از پایان شب زفاف همچون سایر زنان شهریار کشته خواهد شد، اما به همسری او در می آید و با داستان ها و حکایت هایش و با استفاده از جادوی بیان در عین حال که زنان شهرش را نجات می دهد، بیماری روان شهریار را درمان می کند.

شهرزاد در می یابد با استفاده از جادوی داستان گویی است که شب را به روز  و امروز را به فردا می توان رساند و از تیغ جلاد شهریار جان سالم به در برد.

جامعه ای که در هزارو یک شب تصویر شده است، جامعه ای پدرسالار است و به همین دلیل، زن، ثانوی به شمار می رود و تنها زمانی  حق زندگی دارد که در خدمت  مرد باشد.داستان های هزار و یک شب در گذر زمان و در بین کاتبان مختلف از کشورهای عرب زبان، هندی ، ایرانی و مصری جمع آوری و نگاشته شده است و نویسنده و خواستگاه اولیه آن معلوم نیست.

شهرزاد در داستان هایش، ارضا کننده تمایلات جنسی شهریار است. و به همین دلیل است که هزار و یک شب متنی سراسر مردسالارانه است و گاه راه به افراط رفته و از زن ها چهره ای بسیار منفی ترسیم می کند. اغلب زن های هزار و یک شب زنانی هستند که به شوهران خود بی وفایی می کنند، عفریته و جادوگر هستند و زندگی مردان را به تباهی می کشانند.

یک قرائت فمنیستی هم از هزارو یک شب وجود دارد که معتقد است، زن های بد و بدکاره در داستان ها به نوعی اعلام اعتراض به جامعه پدرسالار است که نوعی ضد ارزش است و شهرزاد با نبوغ و ظرافت بینی بسیار با چنین رویکردی در داستان هایش ارزش زن را دوچندان می کند. خیانت پیشگی ارزش به شمار نمی رود اما نوعی اعتراض به انقیاد زنان و جامعه مرد سالار است.

شهرزاد با زیرکی تمام شهریار را هزار و یک شب سرگرم می کند و در این فاصله از او بار برمی دارد و پس از به دنیا آمدن نوزادش داستان ها به اتمام می رسد و شهرزاد از شهریار می خواهد که او را به مادری اش و به این فرزند ببخشاید و به دست جلاد نسپرد که شهریار در پاسخ می گوید:

"به خدا سوگند که من پیش از این تو را بخشیده بودم"

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٤ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

سه چیز پایدار نماند: مال بی تجارت و علم بی بحث و مَلِک بی سیاست.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢٦ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

یکی از دوستانم می گفت: قهوه خوشمزه ترین چیزیه که خدا آفریده. من با قهوه به وجود خدا می رسم.

شما با چی به خدا می رسین؟

من هر وقت فلفل دلمه ای های رنگی رو هر جا می بینم بهشون خیره می شم. من با فلفل دلمه ای به خدا می رسم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٤ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

گوزن در رشت کتابی مصور به زبان گیلکی است که در قالب داستانی طنزگونه و تخیلی به بیان نکاتی فراموش شده از شهر عزیزم رشت می پردازد.این کتاب برای اولین بار و بصورت کاملا خلاقانه طراحی و نگارش شده است.

- داستانی که به همه مردم رشت یادآور می شود که از بین بزرگان و خیرین شهرتان یکی هست که فراموشش کرده اید. آرسن میناسیان!

- داستانی که به مخاطب تلنگر می زند که همه ما مسئول کاستی های شهرمان هستیم.

- روایتی که به یادمان می آورد رشت یکی از معدود شهرهای دنیاست که به واسطه عبور رودخانه زرجوب از میان شهر (شرق تا غرب شهر) ، در آن می توان اتوبوس دریایی شهری تدارک دید.

- داستانی که به تمام رشتی های مهاجر به تهران طعنه تلخی می زند که به واسطه امکانات پایتخت شهرتان را از یاد برده اید.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٤ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

ایراندخت دریچه را باز کرد و از گوشه آن نگاهی به بیرون انداخت؛ به راهی که معمولا روزبه از آن رد می شد. نسیم بهاری به صورتش خورد و چیزی شبیه بوی سوسن و خاک باران خورده به مشامش رسید اما آن را که می جست در میان عابران نیافت. با خود گفت:  امروز حتما می آید.

 

ایراندخت.بهنام ناصح

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢۳ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

((مهم نیست که مردها در تئوری چه می گویند، مهم این است که در عمل چه کار می کنند)).

 

هست یا نیست. سارا سالار

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٦ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com