بهترین مطالعات من

 

آتش بدون دود.جلد پنجم: حرکت از نو

 - خانه فقط برای استراحت و آسایش مرد است ... ، نه برای ظرف شستن و غذا پختن مرد.

- این در صورتی درست است که زن، زن خانه باشد ... ! ص 14

 

 تا مردم یاد نگیرند که هر راستی را بدون جنجال بشنوند،هیچ حکومتی به مردمش راست نمی گوید. ص126

 

 کاش می گفتم،کاش می گفتی، کاش با زهر متلاشی کننده ی سکوت، این ظرف نیازمند حرف های خوب را پر نمی کردیم  و درد دل های آرامی بخش را به درد گلویی سوزنده تغییر نمی دادیم.

سکوت،گاه،بدترین جانشین است:رذل ترین. من می دانم.

آن معلمان اخلاق و ادب که انسان را با احکام کلی به سکوت دعوت کرده اند،این مسأله ی بسیار ساده نفهمیده اند که بیان همین حکم،خود،نافی نظر آنهاست؛چرا که اگر سکوت،ضرورتی همیشگی ست،همین سخن را هم ایشان نمی بایست بر زبان بیاورند یا بنویسند. ص 230

 

 محدوده ی قول،خطه امکانات انسان است.ص235

 

 .... ! روح کوچکت را وانسپار به غم! تاب ندارد. ویران می شود و زیان می کنی.پیوسته گریستن که دردی را دوا نمی کند.حرمت اشک را،دست کم،نگه دار! این سیلاب بی هوای گلالود نیست،عصاره ی روح است.

... غم چیزی نیست که خودش با پای خودش خانه ی روحت را ترک کند.... بتارانش ...،بتارانش!

...!به تفکر،حق حضور بده،به عقل دور اندیش حق اقدام!ما متعلق به خودمان نیستیم تا بتوانیم خودمان را هر طور که دل مان می خواهد مصرف کنیم. سهم همسایه را نمی شود بخشید. سهم دوست را هم. ... عشق، پیمودن راه معشوق است نه زار زدن بر گور معشوق. (( وفای به عهد)) گفته اند نه ((عزای تا ابد)). مرگ – مرگ هرکس که باشد- آنقدر اعتبار ندارد که یک زندگی را فدای آن کنیم. ص 263

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

چند شب قبل بود که به بهانه شب کریسمس دوباره هوس کردم سربه سر بابا  بگذارم و کمی منطق اصولگرایش را قلقلک بدهم. حرف را به مظلومیت و انزوای اقلیت های مذهبی کشاندم و اینکه نتنها حق برگزاری آئین ها و کارناوال هایشان را ندارند بلکه دولت مرکزی هم برای چنین روزهایی برایشان برنامه ریزی نمی کند. بابا نگاه طلبکارانه ای انداخت و گفت: همین که در زیر سایه جمهوری اسلامی اجازه دارند نفس بکشند خیلی بهشان لطف شده!  همین که دولت اجازه داده در مجلس نماینده داشته باشند و ... تازه مطمئن باش اجازه برگزاری کارناوال عمومی را هم داشته باشند اولین شرکت کنندگان همین ایرانی ها هستند. حالا بیا و درستش کن.

گفتم: اما آخه پدر جان یکی از اصول اساسی نظام ما دین مداری است و خودت بهتر می دانی که مسیحیت تا چه حد تا کجا مهم بوده و هست. در ایران اقلیت هستند، در دنیا که اکثریت را دارند. راه نفوذ به میان شان همین تبادلات فرهنگی ....

  بابا آمد به میانه حرفم و گفت: تو اصل منظورت را بگو.

گفتم: دوست داشتم در روزهای کریسمس رسانه ملی برای ارامنه برنامه های ویژه پخش کند. لااقل به بهانه میلاد مسیح هم که شده کمی رنگ و روی برنامه های سیما تغییر کند.

بابا نگاه عاقل اندر سفیه ای به من انداخت و گفت: مگه ما در ایام محرم نیستیم؟ مسلمانان عزادار هستند.

گفتم: بابا جانم مگه مسیح برای مسلمانان عزیز و قابل احترام نبود؟

سال گذشته اداره فرهنگ و ارشاد ... در چنین روزهایی شیرینی و میوه پخش کرده بود. اینقدر این عمل نیک، بی سابقه بود تا جایی که بسیار مبهوت و متعجب شده بودیم که چه خبر شده؟ بعضی ها هم فکر کرده بودند کسی زایمان کرده یا عقد کرده یا ... بعد که دلیلش را پرسیدیم ، گفتند: میلاد حضرت مسیح!. 

حالا بگذریم که چقدر این عمل زیبا  و دلچسب بود . و امسال تکرار نشد.

بعد بابا یه چیزهایی گفت. که من بیاد یک خاطره ای افتادم که یکی از همراهان امام خمینی در نوفل لو شاتو، در کتابش نوشته بود. سالروز میلاد مسیح و  عید کریسمس بود که حضرت امام سفارش دادند برای همسایه ها هدیه هایی را آماده کنیم و برایشان بفرستیم. هدایا با دقت و وسواس خاصی انتخاب، خریداری و بسته بندی شد. وقتی همسایه ها هدایا را دیدند با حیرت تشکر میکردند. یک رهبر انقلابی مسلمان و تبعید شده در کشورشان و در چنین روزهایی به یادشان!

و جالبتر اینجاست که امام همیشه به همراهانشان در نوفل لو شاتو  توصیه می کردند که مبادا آزاری به همسایگان غیر مسلمانمان برسانید.

اینبار من به میانه حرف هایش پریدم و گفتم: نخیر! مسأله اینجاست که ما بهترین و برترین فرهنگ ها هستیم و سر سازگاری با کسی نداریم.بقیه باید خودشان را با ما سازگار کنند. اقلیت همیشه برای ما یک نان خور و نفس کش بیشتر نبوده.

بابا گفت: تحلیل هایت بدرد خودت می خورد.

گفتم: بگذریم پدر جان.... و گذشت.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

روایت اول

همه زندگیش برادری بود که انسش به او نه از سر مهر نه از سر هم خونی؛ بلکه محبتی بود ماورایی. به خانه شوهرش نرفت الا به یک شرط.

 

روایت دوم

برادر آماده سفری می شد که ابتدایش لبیک اللهم لبیک... بود و انتهایش انقلابی بزرگ که در  تاریخ انقلاب های دنیا به ماندگاری رسید. خیلی ها نیامدند، خیلی ها هم آمدند و برگشتند. مانده ها هفتاد و دو نفر بودند.

 

روایت سوم

پیک ها آمدند و رفتند.از همه جا از هر طرف. از دوستانی که نیامدند و از دشمنانی که آمدند. برادر تصمیمش را گرفته بود. پیک های رسیده، بی تاثیر بودند، همان سان که پیک های برادر به بصره و کوفه و... .

 

روایت چهارم

 عباس سربلند در نرد وفا.

 

روایت پنجم

آب و عباس

 

روایت ششم

روی تپه ی نسبتا بلندی ایستاد و به زیبا ترین چشم انداز زندگیش خیره شد. برادران،فرزندان و برادر زادگانش را در همان میدان از دست داد.

کدام مورخی نوشت که او قامتش خم شد؟ کدام مورخی نوشت که او موهای سفیدش را پریشان کرد؟ که بود؟ که فقط زنانگی او را دید و نوشت. ندید! بلکه حدسیاتش را نوشت.

 

روایت هفتم

 از کودکان برادر سرپرستی کرد، زنان عزادار طایفه را حمایت. دو ماه بروی شتری بی جهاز سوار شد، مرارت های این اسارت را با قلب ماتم زده اش صبوری کرد تا پیام انقلاب برادرش را به گوش مردمان روزگار نه؛ که به گوش بشریت برساند.

 

روایت هشتم

استوار ، رسا و همطراز با مردان ناطق روزگار در مقابل قاتل خاندانش ایستاد و در پاسخ به سوال تحقیر کننده اش - دیدی چه بر سرتان آوردم؟ -  با یک جمله آتش انقلاب برادر را شعله ور کرد.

 

هر آنچه دیدم زیبا دیدم.

 بخدا سوگند تو آن قدرت را نداری که نام با فضیلت ما را محو کنی و مارا از یاد مردم ببری.

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com