بهترین مطالعات من

 

آناگاوالدا نویسنده ی موفق فرانسوی است، که از همان دوران کودکی اش شاهد فرسایش عشق در روابط زناشویی بوده است. دخترک نوجوانی بود که والدینش از یکدیگر جدا شدند. در نوجوانی کار می کرد کارهایی از قبیل پیشخدمتی، فروشندگی،بازاریابی آزانس املاک،صندقداری و گل آرایی . و همان جا بود که آموخت: ((زندگی را آموختم.دسته گل های کوچک برای همسران و دسته گل های بزرگ برای معشوقه ها...)).

در 22 سالگی با یک دامپزشک فرانسوی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند بنام لوئیس و فیلیسیته است. آنا پس از مدتی از همسرش جدا می شود و کارش را که گاهی آموزگاری و گاهی در مرکز اسناد بود رها و تمام زندگی اش را وقف ادبیات می کند.

کتاب اول او (( دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد )) مجموعه داستانی است که بلافاصله پس از انتشار به موفقیت بزرگی در دنیای ادبیات دست یافت. داستان های این کتاب از تجربیات کوچک و روزمره ی زندگی او سرچشمه گرفته است.  یکی از خصوصیات بارز سبک نوشته های آنا گاوالدا در این است که بسیار روان، ساده و گفتاری می نویسد .در هر داستان ، عشق همچون زندگی موضوع و محور اساسی است. عشقی که اسرار آمیز و صدمه زننده است.

دومین اثر آنا گاوالدا (( من او را دوست داشتم)) یک داستان بلند است. موضوع داستان بسیار متفاوت و به حق تحسین برانگیز است. چنین داستانی از زبان یک نویسنده ی زن می تواند در دنیای ادبیات داستانی بی مانند و خارق العاده  باشد.  داستان گفتگویی طولانی میان زنی جوان و پدرشوهرش است. شوهر زن بتازگی ترکش کرده و پدر شوهر به منظور دلجویی ، ماجرای عشق جوانی اش را برای او شرح می دهد. برایش می گوید که چگونه عشق بزرگش را به دلیل اشتباهاتش از دست داده است. آنا گاوالدا با توانایی عظیمش در درک احساسات دیگران ، در این داستان  اشتیاق مرد متاهل را به یک زن جوان به تصویر می کشد. کندو کاوی بسیار متفاوت و چالش برانگیز . سردرگمی مردی که به خانواده اش تعهد دارد و از طرفی عاشق است. عاشق زنی غیر از همسر خود.  این کندو کاو تا جایی ادامه می یابد که مخاطب در جاهایی از داستان حق را به مرد می دهد. در سراسر داستان این قضاوت ادامه پیدا می کند(( او باید به دنبال عشقش برود)).  و این باور در جمله ی آخر کتاب قوت می گیرد. آنجا که مرد از دخترکش می گوید و از رفتار سردی که با او داشته. و اینطور نتیجه می گیرد: (( فرزندانم به یک پدر شاد بیشتر از یک پدر افسرده اما متعهد به همسر، نیاز داشتند.))

 در این میان علاوه بر پدر،  این کودکان هستند که آسیب دیده اند و از پدری شاد و سرزنده محروم شده اند.

آثار آنا گاولدا ، توانایی تحسین برانگیز او را -  در درک احساسات دیگران ،  بخصوص مردان-  به خوبی به  مخاطب انتقال می دهد.

 

پ.ن

داشتم فکر می کردم کاش ایران ایبنا قبل از معرفی یک کتاب اول آن را بخواند!  یا دست کم وقتی خلاصه اش را می نویسد، درست بنویسد.

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٧ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

کنار بابا نشسته بودم و همین طوری که داشتم برایش پسته می شکستم نگاهم به تلوزیون بود.

(نوفل لو شاتو 116 روز)

در این برنامه ی شبه مستند ، صحنه های بازسازی حوادث انقلاب به حق تحسین برانگیز است.

موضوع این قسمت ملاقات مهندس بازرگان با امام در نوفل لو شاتو بود. بابا بیاد خاطراتش در سال 57 افتاد.

(( چقدر عمر ما زود گذشت . انگاری همین دیروز بود که امام دولت موقت بازرگان را تعیین و معرفی کرد. ما در همین میدان شهرداری شعار می دادیم. بازرگان بازرگان حکومتت مبارک ))

پدر چنان با هیجان این جمله را تکرار کرد که به قول خودش انگاری الان در تظاهرات هستند. هیجان و شور این جمله هنوز با پدرم همراه است. سرآخر آهی کشید و خطاب به تصویر مهندس بازرگان در تلوزیون گفت: خودت را عاقبت به خیر نکردی...

گفتم: بابا جان این جمله خیلی بی انصافیه!

گفت: آخه تو چه می دانی  دختر ، تو که نبودی. آن روزها وقتی دانشجویان خط امام به لانه جاسوسی ریختند دولت بازرگان به حالت قهر استعفا کرد چرا که قصد داشت وارد مذاکره با امریکا شود.

گفتم: البته که می دانم  تفکرات سیاسی دولت بازرگان با امام در یک خط نبود. اما مهندس بازرگان بعد از استعفا به گوشه ای رفت و هرگز هم  نخواست ضربه ای به ایران بزند. حتی به اسلامگرایان. این  نشان از  تعهدات اخلاقی و مذهبی این مرد دارد. قبول داری؟

بابا گفت: بله قبول دارم. اما چه فایده.

و من این طوری شده بودم:!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

همه ساله صبح روز 12 بهمن ماه ،  مادرم  بیاد یک خاطره ی شیرین و دور می افتد. خاطره ی تولد دختر همسایه شان. سی و یک سال قبل . صبح 12 بهمن 1357 مادرم که دخترکی 12 ساله بود؛ از صبح پای تلوزیون  نشسته بود.

 (تلوزیون قدیمی خانه پدربزرگ را به خوبی به خاطر می آورم.سال های کودکی ام در خانه پدر بزرگ با همان تلوزیون قدیمی شان گذشت. صفحه ی بزرگی داشت با بدنه ی چوبی. چندی پیش در انباری دیدمش . بدنه اش پر از سوراخ کرم های پنبه ای بود)

مادرم نشسته بود تا ورود امام به تهران را ببیند. مادر می گفت: برای یک لحظه ، صحنه فرودگاه قطع شد و تصویر شاه با لباس نظامی اش ظاهر شد. و بعد دوباره تصاویر انتظار مردم در فرودگاه مهرآباد. این در حالی بود که چند متر آن طرف تر، در آنسوی دیوار خانه ی مادربزرگ، خانم همسایه به کمک قابله در حال زایمان بود. مامان گفت: وقتی امام بروی پله ها ظاهر شدو با کمک خلبانش از پله ها سرازیر می شد، دخترک همسایه هم بدنیا آمد. خانم همسایه بعد از زایمان براحتی  بلند شد و به لب حوض حیاط آمد و آبی به صورتش زد.

نامش را فرشته گذاشتند.

دیو چو بیرون رود فرشته درآید.

حالا هر سال 12 بهمن مادرم بیاد فرشته ی همسایه می افتد.

تولدت مبارک فرشته.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

زن در ایران و حتی قبل از ظهور زرتشت ، جایگاه والایی داشته است. زنان نماد قدرت،اقتدار و زندگی بودند و برای ایرانیان مقام خدایی داشتند. مادر خدایی یا خدای بانو در ایران  کهن از مهم ترین اعتقادات درونی مردم بود.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com