بهترین مطالعات من

 

دفتر خاطرات     نویسنده:نیکلاس اسپارکس        مترجم:طاهره صدیقیان   انتشارات: کتابسرای تندیس

 

 

می خواهم معرفی این کتاب را به شما هدیه کنم!  دادن یک حس  خوب و زیبا  بهترین هدیه من به شما خواهد بود.

با خواندن این داستان که به واقع بر اساس یک ماجرای واقعی نوشته شده، می توانید حتی برای لحظه ای به وجود عشقی  زیبا،ژرف و پایدار در این دنیا یقین پیدا کنید. از خود بپرسید آیا چنین عشقی، چنین مردی در این دنیا وجود دارد؟

گاهی یک داستان زیبا چنان انسان را متأثر می کند که از مرزهای یک داستان ساده می گذرد و در یادها ماندگار می شود. دفتر خاطرات از جمله ی این داستانهاست.

ماجرا در آمریکای 1946 اتفاق می افتد، در خانه ای سفید با بامی ویکتوریایی در میان درختان و رودخانه های خروشان منطقه کارولینای شمالی. داستان عشقی که معجزه می کند. عشقی که در پیوند به اوج می رسد.

 

 

برگزیده ای از متن کتاب:

((دلیلی که از جدایی این قدر رنج می برم این است که روح های ما با هم ارتباط دارد.شاید همیشه این طور بوده است و خواهد بود.شاید ما هزار زندگی قبل از این داشته ایم و در هر کدام از آنها یکدیگر را پیدا کرده ایم.و شاید هر بار به همین دلیل مجبور به جدایی شده ایم.معنی اش این است که این خداحافظی، هم برای ده هزار سال گذشته است و هم مقدمه ای برای آنچه که پیش خواهد آمد.))

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

 

 

آتش بدون دود.جلد سوم:اتحاد بزرگ

- ... در بداهه نوازی دوست داشتن،امکان تکرار نیست.

- خوب تنها،هر چقدر هم که قوی باشد،باز ضعیف است.

- هر صدایی که به سکوت،ژرفای بیشتری بدهد،سکوت را کامل تر می کند.

- سکوت ، بیصدایی نیست؛هماهنگی کامل صداها در راه باوراندن بیصدایی ست.

 -درافتادن با حقیر،حقارت می آورد.

 -غم بزرگ را با کلمات کوچک،حقیر نباید کرد.گریستن،غم بزرگ را کوچک نمی کند.

 -هیچ چیزی زندگی یک انسان شریف را بی بها نمی کند.می توان در راه چیزی معتبر و مقدس ، جان داد؛ اما نه با این تصور که جان ، بی ارزش است که می توانش داد.برای کشته شدن،باید که پای چیزی بسیار گرانبها،و گرانبهاتر از حیات انسانی در میان باشد.

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٥ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

١٢ ساله بودم که سریال امام علی علیه السلام از شبکه اول سیما پخش می شد؛ صحنه ای داشت که هرگز از یادم نمی رود، قسمت های پایانی سریال بود، ابن ملجم مرادی وارد کوفه شده و شب اول را در بیغوله ای گذرانده بود، درویشی (آتش تقی پور) او را به نشستن دعوت کرد.درویش سفره اش را گسترانده و به انتظار نشست.ناگهان امام علی آمد به آرامی خم شد و روی سفره درویش نان و خرما گذاشت. ابن ملجم خیره نگاه می کرد و درویش با شیفتگی! وقتی رفت، درویش نگاهی به ابن ملجم انداخت و گفت:شناختی؟ خلیفه بود! فکر نکنی که نمی توانم کار کنم نه!هنوز هم این بازوها می تواند سنگ را خرد کند،هر شب اینجا می نشینم به بهانه دیدنش! و تو ای غریبه چه کسی هستی ؟ در نگاهت آشوب می بینم...

این واژه خلیفه برای روح دوازده سالگی من بسیار سنگین بود، بسیار...

همه ساله شب های قدر احساس خلاء عجیبی دارم، شاید برای سنگینی کم نظیر این شب هاست،شاید برای هبوط هزار هزار فرشته ای باشد که از آسمان به روی زمین آمده، و جای دلم را تنگ کرده اند،شاید چون در این شب پدر ایلیای من؛ پدر بشریت، به قتل رسید و برای همیشه زمین را ترک کرد...

 

امشب،خداحافظ ای شهر بی فاطمه...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۸ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

ذلیل ترین اقوام جهان مردمی هستند که کوچه های شهرشان

میدان تاخت و تاز بیگانگان قرار گیرد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

 

ایندیرا گاندی تنها فرزند جواهر لعل نهرو،رهبر معروف سیاسی هند و اولین نخست وزیر آن کشور بعد از استقلال است.

ایندیرا در شرح خاطرات دوران کودکی خود می نویسد:((من از نخستین سالهای کودکی با سیاست خو گرفتم و با سیاست بزرگ شدم،آرزوی دوران کودکی من این بود که ژاندارک هند بشوم و با همین آرزو بزرگ شدم...))

ایندیرا به بیو گرافی نویس خود زریر-ماسانی خاطره جالب دیگری از دوران کودکی خود نقل کرده و می گوید:((یک روز یکی از خویشاوندان که از پاریس آمده بود یک لباس زیبای برودری دوزی شده برای من آورد ولی پیش از آنکه آنرا بگیرم مادرم گفت یکی از شعار های ما در مبارزه برای استقلال هند این است که لباس خارجی نپوشیم و فقط ازپارچه های هندی برای خودمان لباس بدوزیم و به همین دلیل از قبول هدیه خود داری نمود.خویشاوند ما گفت:اختیار قبول یا رد سوقاتی مرا به خود ایندیرا واگذار کنید.مادرم رو به من کرد و پرسید ایندیرا چه می گویی؟...با اینکه اشتیاق زیادی به گرفتن لباس داشتم گفتم قبول نمی کنم.خانم خویشاوند با طعنه گفت:پس چرا با عروسک فرنگی بازی می کنی؟.... این حرف خیلی بر من گران آمد و در آن عوالم کودکی چند روز با نفس خود می جنگیدم .تا اینکه یک روز تصمیم خود را گرفتم.عروسک محبوبم را برداشتم و با یک کبریت به پشت بام خانه رفتم.عروسکم را آتش زدم... در تمام عمر خود به اندازه آن روز گریه نکرده ام و از آن روز به بعد از هیچ چیز به اندازه روشن کردن کبریت نفرت ندارم...))

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

 

چهل نامه کوتاه به همسرم

 نویسنده: نادر ابراهیمی         انتشارات روزبهان

 

 

درباره کتاب:

این کتاب بسیار دل انگیز اثر برجسته دیگری از مرحوم نادر ابراهیمی است.مرحوم ابراهیمی برگزیده ای از نامه هایی را که برای همسر بزرگوارشان (فرزانه منصوری) با دست خط زیبای خود به تحریر در می آوردند،در این مجموعه گردآوری کرده اند.بجاست که از قلم خود استاد در توصیف و بیان انگیزه شان در نگارش این کتاب بشنویم:

 

((... و این شد که تدریجا تعداد این نامه ها که نگاهی هم داشتند به جریان های عادی زندگی،رو به فزونی نهاد،تا آنجا که فکر کردم این مجموعه،شاید،فقط نامه های من به همسرم نباشد،بل سخنان بسیاری از همسران به همسرانشان باشد،و به همین دلیل به فکر باز نویسی و چاپ و انتشار آنها افتادم.

... و اینک این هدیه راستین ماست- من و همسرم- به همه کسانی که این نامه ها می تواند از زبان ایشان نیز بوده باشد.لااقل،گهگاه،اگر نه همیشه،و مشکل گشای ایشان به همین گونه.

و شاید،در لحظه هایی به ضرورت،غم را عقب بنشاند،آنقدر که امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.))

 

 

 

برگزیده هایی از متن کتاب:

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٦ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com