بهترین مطالعات من

حکایتی از سعدی شیرازی

باب پنجم. در عشق و جوانی

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر به رویی. در تموزی (تابستانی) که حرورش (حرارتش) دهان بخوشایندی (خشک می کرد) و سمومش (باد گرمش) مغز استخوان بجوشانیدی، از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر (آفتاب گرم نیمروزی) نیاوردم و التجا (پناه بردن) به سایه دیواری کردم، مترقب (منتظر) که کسی حرّ تموز از من به بَردِ آبی فرو نشاند، که همی ناگاه از ظلمت دهلیزخانه ای روشنی ای بتافت چنانکه در شب تاری صبح برآید یا آب حیات از ظلمت بدر آید. قدحی برفآب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته. ندانم به گلابش مطیّب کرده بود، یا قطره ای چند از گل رویش در آن چکیده فی الجمله شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.

خرّم آن فرخنده طالع را که چشم

بر      چنین روی اوفتد هر بامداد

مست می بیدار گردد نیمه شب

مست ساقی روز محشر بامداد

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۸ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com