بهترین مطالعات من

داستان بهار از هوشنگ مرادی کرمانی

هر روز که از مدرسه می آمد، روی سنگ بزرگی می نشست و با دسته کیفش بازی می کرد،انتظار می کشید؛ انتظار قطاری که رد شود،مسافرها را ببیند و برایشان دست تکان دهد.مسافرها پشت پنجره قطار می ایستادند و برای دخترک دست تکان می دادند. قطار تلق تلوق می کرد و می گذشت. چهره ها  و دست ها در پنجره ها و در خطی تند محو می شدند. یک لحظه،فقط یک لحظه آن ها را می دید و دیگر هیچ.قطار و دست ها و چهره ها در پیچ کوه ها گم می شدند. با ته مانده خاطره ای گذرا به خانه و روستا می آمد. یک روز پسرکی که پیراهن آبی داشت و موهایش در باد تند قطار آشفته بود،از پنجره قطار برای دخترک دست تکان داد و برایش آلوچه ای رسیده و بزرگ انداخت. دخترک مانده بود که آلوچه را نگاه کند یا پسرک را.

آلوچه توی هوا ،توی باد چرخید و چرخید و پشت سر دختر افتاد.دختر هر چه گشت آلوچه را پیدا نکرد.آلوچه توی علف ها و گل های ریز وحشی گم شد. دختر با خاطره صورت خندان و موهای آشفته پسر به خانه آمد. صدای هی هی پسر در گوشش ماند. قطار سوت زنان صدا را برد. دختر می دانست او را دیگر نمی بیند، اگر می دید می گفت ((آلوچه ات را گم کردم. یک بار دیگر برایم آلوچه پرت کن!)) دختر هر روز بیاد پسر و آلوچه گم شده بود. همه خاطره ها از قطار و مسافرها پاک شده بود و پاک می شد،اما این یکی مانده بود. روزی که دختر مادر شده بود. پشت پنجره قطار ایستاد. بچه اش را در بغل داشت. سال ها بود که از آن روستا رفته بود. مادر نگاه کرد. سنگ را ندید. سنگی که روزگاری رویش می نشست،لای درخت های آلوچه گم شده بود. درخت ها غرق گل های ریز و سفید و صورتی بودند، مثل عروس.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٥ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

اسکار و خانم صورتی

امانوئل اشمیت.نویسنده و فیلسوف فرانسوی

البته قبل از هر چیز باید یادآوری کنم که ترجمه دیگری از این کتاب با عنوان اسکار و خانم گلی پوش توسط نشر چشمه ترجمه و در بازار کتاب عرضه شده است،که من با توجه به سلیقه شخصی ام فرقی بین این دو ترجمه ندیده ام.

اسکار و خانم صورتی حکایتی است از مرگ و زندگی که به زبانی روان اما عمیق روایت شده است.

اسکار پسر بچه ده ساله ای است که مبتلا به بیماری سرطان شده و شیمی درمانی و پیوند مغز و استخوان هم برای درمان او موثر نبوده است.

((... از عمل پیوند مغز و استخوانم به بعد  خوب حس می کنم که دیگر کسی از من خوشش نمی آید. وقتی دکتر دوسلدورف صبحها معاینه ام می کند پیداست که دیگر دستش به کار نمی رود. دلسردش کرده ام!... هر قدر دکتر دوسلدورف با آن چشم های غصه دارش بیشتر ساکت می ماند،من بیشتر احساس تقصیر می کنم. فهمیده ام که یک بیمار ناجور شده ام، بیماری که نمی گذارد همه خیال کنند که پزشکی معجزه می کند.))

خانم صورتی پیرزنی است که هر روز به دیدن او می رود و به اسکار یاد می دهد که چگونه در این 12 روز باقی مانده از زندگیش به اندازه 100 سال زندگی کند و لذت ببرد.

این کتاب شامل نامه های اسکار به خداست. هر روز یک نامه که در آن از خانم صورتی ، دکتر دوسلدورف پزشک معالجش ، پگی بلو دختر مورد علاقه اش، دوستانی که در بیمارستان پیدا کرده و پدر و مادرش برای خدا می نویسد.

((زندگی هدیه ای عجیب و بامزه است. اول از همه برای این هدیه ارزش زیادی قائل هستیم. فکر می کنیم که زندگی ابدی است و قدر آن را نمی دانیم. و بعد آن را فاسد و خیلی کوتاه می یابیم و تقریبا حاضر می شویم که آن را دور بیندازیم.عاقبت متوجه می شویم که زندگی نه یک هدیه بلکه گنجی است که به ما امانت داده شده است. حال سعی می کنیم که لایق و سزاوارش باشیم))

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com