بهترین مطالعات من

بابا دیشب به من و مامان گفت: می بینی؟! لشت نشا؛یک شهر کوچک و دو نخست وزیر کاردان!!! این شهر ، یک شهر رجال پرور در گیلان شده!

علی امینی

 

محمد باقر نوبخت

 

پ.ن

البته میشه به دکتر تامینی، دکتر صادق زاده و مهندس خاک هم اشاره کرد که در دوره های مختلف مجلس شورای اسلامی نماینده مردم شهر رشت بودند که زادگاه اصلیشان همین شهر کوچک لشت نشا بود. و افراد دیگری که برای یادآوری نامشان حضور ذهن ندارم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

یک وقتایی بود که مامان ها از صبح زود توی آشپزخانه تا خوده ظهر غذا می پختند. یعنی می خوام بگم طوری بود که بیشتر وقتا به کارهای دیگه نمی رسیدن و فقط و فقط آشپزی می کردند. برای کارهایی مثل نظافت خونه و جارو کردن ، عصرها یا روزهای تعطیل برنامه ریزی می کردند.

پلو و خورشت و کنارش سبزی خوردن یا سالاد ، ترشی های متنوع یا نازخاتون های خوشمزه به غذا یه رسمیت و ارزشی می داد که نگو. باید توی بشقاب های پهن و بزرگ اول برنج می کشیدی بعد خورشت رویش می ریختی و شروع می کردی به خوردن هرزگاهی هم به حاشیه های غذای توی سفره مثل تربچه و ترشی ناخنک می زدی. آخرشم که از توی پارچ چینی واسه خودت نوشیدنی می ریختی و می خوردی تا به قول مادربزرگا همه غذا رو بشوره و ببره پایین. بعدشم ظرف ها رو می شستی تا غذات هضم بشه.

دیزی هم از اون غذاهایی بود که باید با تشریفات می خوردی. یه گوشت کوب برمی داشتی و توی کاسه سنگی هی می کوبیدی. بعدشم قاشق قاشق میگذاشتی لای نون سنگک ، رویش هم سبزی خوردن بعدشم که دوغ و .....

گذشت تا اینکه رسیدیم به فست فودها

یه جعبه کاغذی که یه خمیر گرم توش بود که تمام سطحش پر از سوسیس و کالباس و ذرت کنسروی بود. به ما گفتن این اسمش هست پیتزا! یه بطری نوشابه هم کنار دستت.  لقمه لقمه با دست جدا می کردی میگذاشتی دهنت هرزگاهی هم بطری رو میاوردی جلو  یه میک به نی می زدی باز دوباره کمی دورش می کردی.

دیروز یه چیز جدید کشف کردم. این یکی دیگه very fast food !!!!!

دیروز رفته بودم رستوران گردی!!! این تفریح و سرگرمی جدید من در یک سال گذشته هست و قراره همه جا برم و غذاهای همه رستوران ها و شهرها رو تست کنم.آرزو دارم یک روزی بتونم خودم یک رستوران استثنایی باز کنم که همه مشتری ها از غذهای من لذت ببرند.

دیروز رفته بودم کول کاپ!

یک لیوان کاغذی یک بار مصرف بزرگ رو تصور کنید که تهش نوشابه خیلی سرد ریخته باشند و روی لیوان هم یک نصفه لیوان پلاستیکی باشه پر از غذاهای جور واجور که به سیخ بامبو کشیدن.

حالا دیگه ظرف غذا و نوشیدنی با هم ادغام شدن تا دیگه بیشتر از این توی زحمت نیفتیم که یک بطری نوشابه کنار دستمون نگه داریم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٦ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

آغاز فصل سرد و غذای روزانه من

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٩ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

ظهر جمعه خبر درگذشت پسرکی را شنیدم که در جولای 1918  در روستای کوچک قونوی جنوبی از توابع اتحادیه های آفریقای جنوبی به دنیا آمد. اسمش را (( رولیه لاه لا)) گذاشته بودند. به زبان بومی یعنی دردسر ساز!.

معلم کلاس اول او ؛ دوشیزه مینگن ، در روز اول مدرسه با شنیدن این اسم به او نام انگلیسی (( نلسون)) را داد. نامی که در آینده ای دور در تمام دنیا طنین انداخت.

 

پ.ن: یکی از آرزوها و رویاهای همیشگی من ، دیدن این پیرمرد شریف و گفت و گویی کوتاه با او بود.

 

شب جمعه خبر درگذشت دکتر کاظم معتمدنژاد، پدر علم ارتباطات ایران از شارا برایم پیامک شد. آخرین تصویری که از این مرد بزرگ در خاطرم مانده دست های لرزان او بود که از بیماری پارکینسون به شدت ناتوان شده بود. و کلام نامفهوم او...

پدر علم ارتباطات ایران در سخنرانی 5 دقیقه ای خود نمی توانست حتی یک کلمه ،یک واژه را بدرستی ادا کرده و یا مفهوم آن را انتقال دهد.

 

پ.ن: دنیا کم کم دارد از آدم های خوب خالی می شود. آیا مردان و زنان بزرگ دیگری در راه هستند؟ تنها آینده به این سوال پاسخ می دهد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٥ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

یک شاهکار از یوکو اوگاوا

درست مثل تماشای یک فیلم ژاپنی است. با یک ریتم آرام و هماهنگ که حتی فراز و فرود های هیچ کجای داستان باعث هیجان و ناراحتی خاطر مخاطب نمی شود.

رمانی سراسر احساس احترام، احساس مسئولیت و تعهد در قبال کار ؛عشق و زندگی، توجه و صرف وقت و حوصله برای سالمندان و کودکان و ...

- ما پروفسور صدایش می کردیم. او هم پسرم را جذر صدا می کرد چون می گفت بالای سر تخت و صاف پسرم او را یاد رادیکال می اندازد.

- ریاضیات دلیلی است بر وجود خداوند چون ریاضیات همچون وجود خداوند، مطلق و فاقد تناقضات است.

- بانو گفت:مشکل حافظه دارد. اختلال مشاعیر ندارد. مغزش خیلی هم خوب کار می کند.اما 17 سال قبل بود که در یک تصادف اتومبیل ضربه سختی به سرش خورد.قضیه ای را که 30 سال پیش مطرح کرده به خوبی به خاطر می آورد اما اگر ازش بپرسی دیشب شام چه خورده یادش نمی آید. به زبان ساده اینکه توی سرش فقط یک نوار 80 دقیقه ای است. حافظه اش دقیقا 80 دقیقه را ضبط می کند، نه بیشتر و نه کمتر

- کت و شلوارهای پروفسور همیشه پر از کاغذهای یادداشت بود که به وسیله سنجاق های ریز به لباسش وصل بودند.پروفسور برای جبران حافظه از دست رفته اش مجبور بود روی این کاغذها مطالب مهمی را که باید بخاطر نگه می داشت، یادداشت کند.



 اگر همه ما ریاضیات را از چنین معلمی یاد می گرفتیم حالا خیلی آدم های باهوشتری بودیم.

پی نوشت نیویورک تایمز درباره رمان خدمتکار و پروفسور

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

کشاورزان می دانند که هوا سرد خواهد شد یا گرم، یخبندان خواهد شد یا برف خواهد بارید. فکر و حواس آنان دایم به آسمان است چون هر چه از زمین به دست می آید به آسمان بستگی دارد.

 

از آخرین سطرهای داستان بلند ((پولینا چشم و چراغ کوهپایه))

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com