بهترین مطالعات من

 

 

 

مهمانی یلدای مامان

 

سه قدحِ بزرگ پر از دانه های انار برای مهمانی یلدای امشب آماده کردم. با سه طعم مختلف؛ گلاب،گلپر و نمک.درست مثل آن سال ها که مامان زنده بود و این مراسم رو با روش خودش مهیا میکرد. هوس کردم یک قدح دیگه انار دانه کنم اینبار به روش کاملا مدرن. از برنامه آشپزی سامان گلریز یاد گرفتم. انار با ماست چکیده ی شیرین.


کمی ازگیل ها رو مزه مزه کردم. مثل هر سال عالی شده بودند.از مامان یاد گرفته بودم. دقیقا چهل شب قبل از شب یلدا ازگیل ها رو توی آب نمک و سرکه می انداختیم. مامان با وسواس خاص خودش اندازه سرکه و نمک رو تعیین میکرد. زیاد گس نباشه،ترش و زننده نباشه. باید لذیذ باشه. ازگیل ها رو توی ظرف های سفالی سبز که از اصفهان خریده بود می چید. گلپر را هم در ظرف های جداگانه می ریخت. کلی سفارش هم میکرد که روی ازگیل ها نپاشین. بگذارید مهمان ها هر چقدر دلشون خواست گلپر بریزند.

 آجیل هم قوانین خودش رو داشت! باید سرد و گرم باشه.شور و شیرین باشه. انجیر خشک و کشمش و گردو باید حتما حتما در کنارش بادام شور و پسته داشته باشه.

برای چای سبز و سیاه هم مراسم داشتیم. مامان متناسب با هر ذائقه ای چاشنی چای داشت ؛شکر پنیر،قند،شکلات،باسلق...  توت خشک و کشمش هم که بود.

هندوانه هم باید به روش کاملا سنتی قاچ میشد. بهار که سفره آرایی یاد گرفته بود، به زور و خواهش از مادر اجازه می خواست تا روی هندوانه ها طرح و شکل بندازه اما مامان می گفت: محال ممکنه اجازه بدم. از این سوسول بازی ها خوشم نمیاد. الا و بلا باید به روش سنتی و اصیل خودمان هندوانه رو برای مهمان ها قاچ کنیم. اونم هندوانه شب یلدا.

نشستم دوباره به دانه کردن انار. ماست شیرین و چکیده هم داشتم. آشپزی را دوست ندارم . اما عاشق اینم که یک قدح پر از انار دانه کنم و بعدش بشینم نگاه کنم که چه جوری  قاشق ها به ته ظرف بلوری می خوره و بعد به دهان گذاشته میشه. من هنوز هم یاد نگرفتم که انار دانه کنم بدون اینکه آبش لباسم رو سرخ نکنه. مامان طوری این کار رو میکرد که نه دانه های انار زخم می شد و نه لباسش رنگی.

بعد از رفتن مادرم هیچ یلدایی نبود که طبق سنت و علاقه ی او در خانه ما برگزار نشود. هیچ یلدایی نبود بدون دل تنگی برای  نبودنش. یاد اون شب ها بخیر. اگر اون مردک خودکشی نکرده بود، مامانم الان زنده بود. داییم رو میگم.وقتی زنش با یه مرد دیگه فرار کرد و رفت، خودش رو  کشت . مامان هم اول از غصه برادرش، بعد هم از این بی آبرویی دق کرد و مرد.  میگفت  توی فامیل و طایفه مون بی سابقه بوده که زنی زار و زندگیشو بگذاره و با یه مرد دیگه فرار کنه بره دنبال عیش و مستیش.

همیشه فکر میکنم اگر روزی چشمم به زن داییم بیفته چی دارم که بهش بگم. اگر فرار نکرده بود و داییم به خاطر اون خودکشی نکرده بود مامان الان زنده بود! ابلهانه ست! می دونم. اما خودم رو با این دلایل تسکین می دم. گاهی هم مامان رو سرزنش میکنم که آخه کدوم خواهری از مرگ برادرش دق میکنه و می میره. یعنی فراق برادرت از عشقی که به بچه هات داشتی قوی تر بود؟ خودت میگفتی که وقتی بابا در جوانی مرد فقط به عشق ما زنده موندی.

راستی پس چرا خاله ناهید دق نکرد و نمرد؟ خب البته مادرم ، برادرش رو بیشتر دوست داشت. مثل من که بهروز رو می پرستم. همه می دونن که من بیشتر از بهار بهروز رو دوست دارم. مرگ بهروز... حتی تصورش زجر آوره. مامان بیچاره من حق داشت که دق کرد. پارسال که بهروز از نردبون افتاد و قوزک پاهاش در رفت من بیهوش شدم و بردنم بیمارستان.همه میگفتن بهروز خوبه. این تویی که با حال و زارت داری نگرانمون میکنی! واقعا هم حال بهروز خوب بود.

راستی! گفتم خاله ناهید! یادم اومد که برای مهمونی یلدای امشب، یک مهمون ویژه داریم. آخرین باری که در مراسم یلدای مامان شرکت کرد 24 سال قبل بود. وقتی که خیلی جوان بود. و من خیلی نوجوان. پسرِ خاله ناهید.

خوب یادمه که فرهاد اون شب انار نخورد ، چون معده درد شدیدی داشت. فرهاد آنشب - آخرین شب یلدایش در ایران را می گویم- به همراه خاله ناهید زودتر از بقیه مهمان ها آمده بودند. مامان داشت انار دانه می کرد. من هم کمکش میکردم. برای اینکه سرگرم شوم و نتوانم به فرهاد نگاه کنم. همیشه دوستش داشتم. از وقتی که بلوغ شدم و خودم رو به عنوان یک زن ، یک دختر شناختم فرهاد را دوست داشتم. اما فرهاد حتی روحش هم خبر نداشت.  با اون فاصله سنی که ما داشتیم؛ 12سال!  شرط می بندم در تمام طول زندگیش حتی به فکرشم هم نرسیده است که دختر خاله اش عاشقش شده. امشب بعد از سالها می آمد.

آخ آخ تازه یادم اومد که اخته، خیس ننداختم. انار رو رها کردم و پاکت اخته خشک رو ریختم توی قابلمه ی آب. تا شب که مهمونا میان خیلی مونده. معصومه و پری عاشق اخته پخته هستند. یادم باشه نزدیک اومدن مهمان ها بگم فرهاد قلیان ها رو هم چاق کنه. البته به جز جعفر خان و حاج خانوم؛ مادرزن فرشید، کسی اهل قلیان نیست. فرشید پسر دایی ماست. برادر زاده مامانم.

وقتی همه آمدند، مادرم مراسم رو با قرائت سوره القارعه شروع میکرد. هیچ کس هم حق نداشت بخونه جز حاج خانوم مادرزن آقا فرشید. با اون صدای قشنگش که هم قرآن رو خوب تلاوت میکرد و هم در مراسم های مولودی فامیل مداحی میکرد. بیشتر نیایش می خواند تا شعر. بعد از قرائت قرآن  برای تمامی رفتگان فامیل فاتحه می خواندند. با ذکر نام تک تک اموات. معصومه همیشه میگفت: بسه دیگه عمه جان! اسامی تمومی ندارن.

(( اموات ما الان توی اون دنیا مراسم گرفتن و اصلا یادی از ما نمی کنند. خیالت جمع!))

(( تمومش کنید توروخدا الان جمیعا پا میشن میان اینجا! اما مراسم مامان، مراسم بود.))

 خودش هم چند سال بعد رفت و به انتهای اون لیست اضافه شد.

فال حافظ هم بود. فقط و فقط باید دایی قطب الدین ، دایی مادرم حافظ می خواند و فال همه را میگرفت. سالها بعد که پیر شد و دیگر نتوانست؛ الهه، عروس دایی جایش را گرفت.

فرهاد!  حتی برای مرگ مادرم ؛ خاله خودت، نیامدی. امشب خواهی آمد؟ پیر شدی. عکست را دیدم. موهای سرت سفید شده. یک مرد 45 ساله  جا افتاده ای و با آن جوانک 21 ساله بسیار فاصله داری.

انارها تمام شدند. ظرف ماست شیرین را روی انارها خالی کردم. کمی که چشیدم دیدم نه. بدک نیست. و حتی شاید خوب هم باشد. شاید هم عالی. آخ مادر مادر! نیستی تا سنت شکنی ام را ببینی. امسال یکی از قدح ها را با روشی کاملا جدید از انار پر کردم.

 

صدای زنگ که آمد به هوای اینکه بهروز باشد به سمت درچوبی و سفید آپارتمانمان رفتم. در که بروی پاشنه چرخید فرهاد با یک نایلون سفید پر از انار  جلوی رویم ظاهر شد.  با دودستش چنان نایلون بی رنگ انار را بالا آورده بود، تا جلوی چشم های من ، که توانستم به خوبی انارها را ببینم.

 بدون سلام گفت: اینم از انار امشب.

نه مثل اینکه هیچ وقت نرفته بود. یا شاید هم در تمام این سالها آنقدر خاطره اش را در ذهنم زنده نگه داشته بودم که حالا آمدنش برایم حس تازه ای نداشت.برای من همان فرهاد بود.

بدون سلام گفتم: کی دیدی مراسم یلدای خاله نسرینت بدون انار برگزار شود؟

لبخند زد و سلام گفت.

انارها را از دستش گرفتم و گفتم: به اندازه کافی برای مهمانی امشب انار دارم. میگذارمشان توی یخچال وقت رفتن با خودت ببر.

در حالی که کتش را در می آورد گفت: نیاوردم که بخوریمشان!

وقتی نگاهش کردم گفت: آوردم که پشت میز بنشینی و دانه دانه از پوست جدایشان کنی و من فقط و فقط تماشایت کنم. درست مثل 24 سال قبل. مثل همان شبی که آخرین یلدای من در ایران بود و تو داشتی در کنار خاله نسرین انار دانه میکردی.       

شازده. پاییز 1388     

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com