بهترین مطالعات من

پیتروکرسپی به طور رسمی نامزدی خود و ربه کا را به همه اعلام کرد. آمارانتا چنان دچار خشم شد که انگار سرش را به سنگی کوبیده باشند. به پیتروکرسپی هشدار داد که به هیچ وجه اجازه نخواهد داد مراسم ازدواج او و خواهرش برگزار شود ، حتی اگر مجبور باشد با جنازه خود ، در ورودی خانه را مسدود کند. پدر و مادر آمارانتا به منظور جلوگیری از فاجعه برای دخترشان مسافرتی طولانی را ترتیب دادند. آمارانتا اعتراض نکرد و پذیرفت که به سفر برود. ولی در هنگام خداحافظی و در لحظه ای که ربه کا را می بوسید ، به آرامی در گوش خواهرش زمزمه کرد: زیاد خوشحال و امیدوار نباش! اگر مرا به آن طرف دنیا هم بفرستند ، مراسم ازدواج  شما دو نفر را برهم می زنم و حتی اگر لازم باشد ، تو را می کشم.

آمارانتا از سفر برگشت اما هنوز هم آرام نگرفته بود.

درست یک هفته پیش از زمانی که برای عروسی در نظر گرفته شده بود، رمدیوس (عروس دوست داشتنی و مهربان خانواده) نیمه شب از خواب برخاست. مایع گرمی ناشی از ترکیدن کیسه آب در شکم ، رختخواب او را کاملا خیس کرده بود. سه روز پس از اینکه جنین دو قلو در زهدانش از بین رفت ، خودش نیز دچار مسمومیت خونی شد و رخت از این دنیای فانی بر بست.

آمارانتا به عذاب وجدان گرفتار شد، زیرا او بارها ملتسمانه از خدا درخواست کرده بود که اتفاق ناگواری روی بدهد تا نیازی به مسموم  کردن ربه کا نداشته باشد اما هرگز نمی خواست چنین اتفاقی برای رمدیوس بیفتد.

آمارانتا ناخواسته سم خشم و نفرت خود را در فنجان قهوه زندگی رمدیوس ریخته بود.

( بخشی از رمان صد سال تنهایی. گابریل گارسیا مارکز)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com