بهترین مطالعات من

اینجا لندن است!چشمک

امروز صبح با صدای بابا که بلند نماز می خواند بیدار شدم ، نزدیک ساعت 6 صبح بود. باران بسیار شدیدی همراه با باد و طوفان می بارید. بطوری که به پنجره ها می کوبید و امان نمی داد.

هوا تاریک بود و هنوز تا روشنایی خیلی مانده بود. به ممل فکر کردم و اینکه الان همه شهر تبدیل به دریا شده و امکان داره ممل نتونه منو تا محل کار ببره و توی رودخانه های روان خیابون های شهر خاموش بشه.

لحاف رو کشیدم سرم و با صدای بارون خوابیدم. خواب و بیدار بودم و صدای اوج و فرود طوفان را می شنیدم.

به اداره فکر کردم به همکارهایی که از راه دور میان ، به خونه هایی که سقف شان چکه می کند و مثل من جای خشک و گرم ندارند ، به عمه نظامی ام فکر کردم که مثل من نمی تواند به هوای دلش خانه بماند و با صدای باران بخوابد باید سر کارش حاضر باشد حتی در بحران، به بندر جاسک فکر کردم؛ به جنوبی ترین نقطه مرزی ایران که هوا آنجا داغه داغ است.

طرف های ساعت 8 پیام ها و تماس ها  از دوستان شروع شد. همه نگران من بودند که نکند با ممل در باران گیر افتاده ایم.

لبخند

اما من در تختم و ممل در پارکینگش حسابی کیفور بودیم.

چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٥ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com