بهترین مطالعات من

پیرمرد دو زانو رو به روی شکوفه های بهار نارنج نشسته بود و سبدها را می انباشت و پسرهایش سبدها را روی سرشان می گذاشتند و به خزانه می بردند .......  .

زری می اندیشید که چرا پیرمرد پسرهایش را زن نمی دهد در حالی که موقع زنشان است، و بعد فکر کرد آدمهایی که با  این همه گل سر و کار دارند چه لزومی دارد زن بگیرند؟

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٥ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com