بهترین مطالعات من

١٢ ساله بودم که سریال امام علی علیه السلام از شبکه اول سیما پخش می شد؛ صحنه ای داشت که هرگز از یادم نمی رود، قسمت های پایانی سریال بود، ابن ملجم مرادی وارد کوفه شده و شب اول را در بیغوله ای گذرانده بود، درویشی (آتش تقی پور) او را به نشستن دعوت کرد.درویش سفره اش را گسترانده و به انتظار نشست.ناگهان امام علی آمد به آرامی خم شد و روی سفره درویش نان و خرما گذاشت. ابن ملجم خیره نگاه می کرد و درویش با شیفتگی! وقتی رفت، درویش نگاهی به ابن ملجم انداخت و گفت:شناختی؟ خلیفه بود! فکر نکنی که نمی توانم کار کنم نه!هنوز هم این بازوها می تواند سنگ را خرد کند،هر شب اینجا می نشینم به بهانه دیدنش! و تو ای غریبه چه کسی هستی ؟ در نگاهت آشوب می بینم...

این واژه خلیفه برای روح دوازده سالگی من بسیار سنگین بود، بسیار...

همه ساله شب های قدر احساس خلاء عجیبی دارم، شاید برای سنگینی کم نظیر این شب هاست،شاید برای هبوط هزار هزار فرشته ای باشد که از آسمان به روی زمین آمده، و جای دلم را تنگ کرده اند،شاید چون در این شب پدر ایلیای من؛ پدر بشریت، به قتل رسید و برای همیشه زمین را ترک کرد...

 

امشب،خداحافظ ای شهر بی فاطمه...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۸ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com