بهترین مطالعات من

روایت اول

همه زندگیش برادری بود که انسش به او نه از سر مهر نه از سر هم خونی؛ بلکه محبتی بود ماورایی. به خانه شوهرش نرفت الا به یک شرط.

 

روایت دوم

برادر آماده سفری می شد که ابتدایش لبیک اللهم لبیک... بود و انتهایش انقلابی بزرگ که در  تاریخ انقلاب های دنیا به ماندگاری رسید. خیلی ها نیامدند، خیلی ها هم آمدند و برگشتند. مانده ها هفتاد و دو نفر بودند.

 

روایت سوم

پیک ها آمدند و رفتند.از همه جا از هر طرف. از دوستانی که نیامدند و از دشمنانی که آمدند. برادر تصمیمش را گرفته بود. پیک های رسیده، بی تاثیر بودند، همان سان که پیک های برادر به بصره و کوفه و... .

 

روایت چهارم

 عباس سربلند در نرد وفا.

 

روایت پنجم

آب و عباس

 

روایت ششم

روی تپه ی نسبتا بلندی ایستاد و به زیبا ترین چشم انداز زندگیش خیره شد. برادران،فرزندان و برادر زادگانش را در همان میدان از دست داد.

کدام مورخی نوشت که او قامتش خم شد؟ کدام مورخی نوشت که او موهای سفیدش را پریشان کرد؟ که بود؟ که فقط زنانگی او را دید و نوشت. ندید! بلکه حدسیاتش را نوشت.

 

روایت هفتم

 از کودکان برادر سرپرستی کرد، زنان عزادار طایفه را حمایت. دو ماه بروی شتری بی جهاز سوار شد، مرارت های این اسارت را با قلب ماتم زده اش صبوری کرد تا پیام انقلاب برادرش را به گوش مردمان روزگار نه؛ که به گوش بشریت برساند.

 

روایت هشتم

استوار ، رسا و همطراز با مردان ناطق روزگار در مقابل قاتل خاندانش ایستاد و در پاسخ به سوال تحقیر کننده اش - دیدی چه بر سرتان آوردم؟ -  با یک جمله آتش انقلاب برادر را شعله ور کرد.

 

هر آنچه دیدم زیبا دیدم.

 بخدا سوگند تو آن قدرت را نداری که نام با فضیلت ما را محو کنی و مارا از یاد مردم ببری.

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com