بهترین مطالعات من

کنار پنجره نور گیر اتاقم  نشسته ام و بدنبال شاه کلید ذهنم می گردم. آیا  باید راهی پیدا کنم؟ اصلا راهی هست؟ از آن هم اصل تر؛ باید بدنبال راهی بود یا  می باید  رها کرد؟ بعد از این همه سال مبارزه و تلاش برای اولین بار احساس خستگی و درماندگی می کنم.

 وقتی به بخار رقصان چای داغم نگاه میکنم به سالهای دور می روم، به هفت سال قبل. جمع کوچکی از دخترکان پر انرژی و فرهنگ دوست را می بینم که نه به پول، نه به شهرت، بلکه فقط و فقط به آرمان هایشان    می اندیشیدند. به برنامه هایی که در ذهن یکا یکشان بود.

گروه پر شوری بودند که نیاز به حمایت و سازماندهی منظم داشتند، هر چند اندک. نیاز به یک مکان، هر چقدر کوچک تا در آن مأوا بگیرند. روزهایی  که در راهروی مجتمع های فرهنگی به انتظار می ایستادند تا بتوانند مدیران فرهنگی استان را ملاقات کنند، دخترکان دانشجوی پر انرژی و پر توانی بودند که از سوی مدیران به سختی مورد اعتماد قرار می گرفتند.

 سرانجام  در تابستان سال 1382 کنام کوچکشان را در یک مجتمع فرهنگی و در یک اتاق رو به شمال یافتند.


 

((باید فکری کرد. می باید همانند اولیور کرامول که پس از مدت ها اختلاف میان پارلمان و پادشاه ، بر در پارلمان قفلی زده و برویش نوشت :(( این خانه به فروش می رسد)) ، کنام کوچک مان را به فروش برسانیم. هر چند می دانم که دیگر بهایی ندارد.... ))


در ابتدا با اشتیاق فراوان  به دنبال سازماندهی، تقسیم وظایف و پذیرش اعضای جدید در انجمن بودند. بدنبال طرح ایده ها و برنامه هایی که در تمامی آن ها می شد رد پای آرمان های بزرگ و بعضا فمینیستی شان را دید. که همین موضوع هم دست مایه تمسخر  مردانی می شد که به انجمن رفت و آمد داشتند. مردانی که گرایشات سنتی و متحجر مرد سالاری را طوق افتخاری بر گردن خود می دانستند.

 تشکیل گروه های مطالعاتی با عناوین  متنوع در قالب های فرهنگی و اجتماعی یکی از اقداماتی بود که در طول این سال ها صورت می گرفت. که اتفاقا تنها گروه موفق همان گروهی بودند که منحصرا در احوال زنان مطالعه می کردند.

و اما من! آخرین و کوچکترین عضو فعال و با انگیزه این انجمن کوچک که پس از یک سال به گروه پیوستم. مدتی از حضورم در این انجمن نگذشته بود که زمزمه ها برای ثبت و سازماندهی قانونی انجمن شروع شد.

 را ه های متفاوت قانونی را یک به یک مورد آزمون قرار می دادند. ثبت انجمن اول از همه به عنوان(( انجمن)) مطرح شد که از طرف  مدیران همان سازمان فرهنگی  با مخالفت شدیدی روبرو بود. چرا که در اساسنامه انجمن هایشان ثبت انجمنی با چنین کارکرد و کیفیتی تعریف شده و سابقه مند نبود.   راه حل دیگر؛ یعنی ثبت گروه به عنوان یک  سازمان غیر دولتی یا همان NGO  نیز مورد پذیرش واقع نشد. این بار از جانب اعضای گروه. چرا که NGO  شدن (غیر دولتی شدن)  گروه مساوی بود با تحویل اتاق کوچک به سازمان. راه دیگر ثبت به عنوان یک موسسه خصوصی بود که می باید در ثبت اسناد کشور به ثبت می رسید. راه حلی که مورد پذیرش واقع شد و گروه از این طریق قانونی شد. اما همیشه و همیشه به بهانه حضور و اشغال  یک اتاق کوچک ،  مورد اهانت مدیران  و بی مهری و حسادت بسیاری از کارمندان آن سازمان بودند.

برگزاری هر همایش، نشست و برنامه ای  با تلاش های فراوان و دوندهگی های طاقت فرسایی همراه بود که پس از صرف هزینه و وقت فراوان در پایان موفقیت گروه بنام همان سازمان دولتی و کارمندانش تمام می شد.

 در این گذار اندک اندک مشکل اساسی و بزرگی در  زیر پوست  انجمن  شکل می گرفت. حسادت و اختلافات درون گروهی چالش بزرگی بود که پایه های انجمن را چنان سست کرد که پس از مدتی همه می توانستند به وضوح ضعف های آشکار انجمن را ببینند.

پس از گذشت 5 سال تغییر بزرگی در باورها و شخصیت یکایک اعضای انجمن شکل گرفت که انصافا می توان آن را یک روند کاملا طبیعی و بدیهی قلمداد کرد. دیگر همه ی اهداف و عملکرد انجمن به سمت دغدغه های اقتصادی اعضای هیأت مدیره پیش می رفت.  و از همه سخت تر برقراری ارتباط برون سازمانی  بود که با وجود خودخواهی برخی از اعضا میسر نبود.

ضربه آخر زمانی فرود آمد که مرا  که کوچکترین  و آخرین عضو گروه بودم.  به سمت دبیر انجمن برگزیدند. اما  لحظه ای  هم  برای تصمیم و انتخاب شان  محدوده ، ارزش و اعتباری قائل نشدند. چرا که کوچکترین فرد گروه را در دل و در ذهن با کفایت ترین عضو دانسته و مسئولیت هدایت و رهبری به عهده اش نهاده بودند اما سم حسادت در خونشان چنان غلیان کرده که موفقیت هایش را تاب نداشتند. و از طرفی   نمی توانستند شاهد توجه و اتکای  مدیران سازمان به دبیر جدید باشند.

شکست انجمن زمانی کامل شد که برای برگزاری یک همایش کوچک هیچ گونه همکاری و همیاری  میان اعضا صورت نگرفت. وضعیت ناهنجار سالن و همچنین کیفیت سیستم های صوتی و تصویری از یک طرف و عدم همکاری اعضای انجمن دست در دست هم داده تا این شکست را در باور تک تک اعضا بنشاند که دیگر نمی توانیم.

باید فکری کرد. می باید همانند اولیور کرامول که پس از مدت ها اختلاف میان پارلمان و پادشاه ، بر در پارلمان قفلی زده و برویش نوشت :(( این خانه به فروش می رسد)) ، کنام کوچک مان را به فروش برسانیم. هر چند می دانم که دیگر بهایی ندارد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط شازده نظرات () |

Design By : nightSelect.com