ایراندخت

ایراندخت دریچه را باز کرد و از گوشه آن نگاهی به بیرون انداخت؛ به راهی که معمولا روزبه از آن رد می شد. نسیم بهاری به صورتش خورد و چیزی شبیه بوی سوسن و خاک باران خورده به مشامش رسید اما آن را که می جست در میان عابران نیافت. با خود گفت:  امروز حتما می آید.

 

ایراندخت.بهنام ناصح

/ 0 نظر / 32 بازدید